داستان و مطلب های متفاوت
داستان و مطلب
آخرين مطالب
مرز باریک میان یک "قهرمان" و "قاتل زنجیرهای"
در کوچه سار شب، هوشنگ ابتهاج
خروس زری پیرهن پری - احمد شاملو
سال نو مبارک
پارهای از کتاب نیایش اثر علی شریعتی
مجسمهسازی در رنسانس نخستین
مهارت هنرمندان در عصر رنسانس
ایرج میرزا (ابلیس و جوان) و ملکالشعرا بهار (جُغد جنگ)
رمان نو "Le nouveau roman" جنبش ادبی معاصر
سال نو مبارک
لینک دوستان
قالب وبلاگ
بی خبر
الفاظِ مثنوی
ختاینامه
من
برچسب:
نویسنده: رها رضاپور
داستان و مطلب های متفاوت
داستان و مطلب
آخرين مطالب
مرز باریک میان یک "قهرمان" و "قاتل زنجیرهای"
در کوچه سار شب، هوشنگ ابتهاج
خروس زری پیرهن پری - احمد شاملو
سال نو مبارک
پارهای از کتاب نیایش اثر علی شریعتی
مجسمهسازی در رنسانس نخستین
مهارت هنرمندان در عصر رنسانس
ایرج میرزا (ابلیس و جوان) و ملکالشعرا بهار (جُغد جنگ)
رمان نو "Le nouveau roman" جنبش ادبی معاصر
سال نو مبارک
لینک دوستان
قالب وبلاگ
بی خبر
الفاظِ مثنوی
ختاینامه
من
برچسب:
نویسنده: رها رضاپور
داستان و مطلب های متفاوت
داستان و مطلب
آخرين مطالب
مرز باریک میان یک "قهرمان" و "قاتل زنجیرهای"
در کوچه سار شب، هوشنگ ابتهاج
خروس زری پیرهن پری - احمد شاملو
سال نو مبارک
پارهای از کتاب نیایش اثر علی شریعتی
مجسمهسازی در رنسانس نخستین
مهارت هنرمندان در عصر رنسانس
ایرج میرزا (ابلیس و جوان) و ملکالشعرا بهار (جُغد جنگ)
رمان نو "Le nouveau roman" جنبش ادبی معاصر
سال نو مبارک
لینک دوستان
قالب وبلاگ
بی خبر
الفاظِ مثنوی
ختاینامه
من
برچسب:
نویسنده: رها رضاپور
داستان و مطلب های متفاوت
داستان و مطلب
آخرين مطالب
مرز باریک میان یک "قهرمان" و "قاتل زنجیرهای"
در کوچه سار شب، هوشنگ ابتهاج
خروس زری پیرهن پری - احمد شاملو
سال نو مبارک
پارهای از کتاب نیایش اثر علی شریعتی
مجسمهسازی در رنسانس نخستین
مهارت هنرمندان در عصر رنسانس
ایرج میرزا (ابلیس و جوان) و ملکالشعرا بهار (جُغد جنگ)
رمان نو "Le nouveau roman" جنبش ادبی معاصر
سال نو مبارک
لینک دوستان
قالب وبلاگ
بی خبر
الفاظِ مثنوی
ختاینامه
من
برچسب:
نویسنده: رها رضاپور
داستان و مطلب های متفاوت
داستان و مطلب
آخرين مطالب
مرز باریک میان یک "قهرمان" و "قاتل زنجیرهای"
در کوچه سار شب، هوشنگ ابتهاج
خروس زری پیرهن پری - احمد شاملو
سال نو مبارک
پارهای از کتاب نیایش اثر علی شریعتی
مجسمهسازی در رنسانس نخستین
مهارت هنرمندان در عصر رنسانس
ایرج میرزا (ابلیس و جوان) و ملکالشعرا بهار (جُغد جنگ)
رمان نو "Le nouveau roman" جنبش ادبی معاصر
سال نو مبارک
لینک دوستان
قالب وبلاگ
بی خبر
الفاظِ مثنوی
ختاینامه
من
برچسب:
نویسنده: رها رضاپور
داستان و مطلب های متفاوت
داستان و مطلب
آخرين مطالب
مرز باریک میان یک "قهرمان" و "قاتل زنجیرهای"
در کوچه سار شب، هوشنگ ابتهاج
خروس زری پیرهن پری - احمد شاملو
سال نو مبارک
پارهای از کتاب نیایش اثر علی شریعتی
مجسمهسازی در رنسانس نخستین
مهارت هنرمندان در عصر رنسانس
ایرج میرزا (ابلیس و جوان) و ملکالشعرا بهار (جُغد جنگ)
رمان نو "Le nouveau roman" جنبش ادبی معاصر
سال نو مبارک
لینک دوستان
قالب وبلاگ
بی خبر
الفاظِ مثنوی
ختاینامه
من
برچسب:
نویسنده: رها رضاپور
داستان و مطلب های متفاوت
داستان و مطلب
آخرين مطالب
مرز باریک میان یک "قهرمان" و "قاتل زنجیرهای"
در کوچه سار شب، هوشنگ ابتهاج
خروس زری پیرهن پری - احمد شاملو
سال نو مبارک
پارهای از کتاب نیایش اثر علی شریعتی
مجسمهسازی در رنسانس نخستین
مهارت هنرمندان در عصر رنسانس
ایرج میرزا (ابلیس و جوان) و ملکالشعرا بهار (جُغد جنگ)
رمان نو "Le nouveau roman" جنبش ادبی معاصر
سال نو مبارک
لینک دوستان
قالب وبلاگ
بی خبر
الفاظِ مثنوی
ختاینامه
من
برچسب:
نویسنده: رها رضاپور
ایرج میرزاایرج میرزا یا ملقب به فخرالشعرا که گاهی او را جلالالممالک نیز مینامیدند شاعر نامدار معاصر ایرانی بود که در عصر مشروطیت (اواخر دوره قاجار و اوایل دوره پهلوی) زندگی میکرد و از پیشگامان تجدد در ادبیات فارسی بود. ایرج میرزا از نوادگان فتحعلیشاه قاجار بود و شاعری اشرافزاده بود که مشروطهخواه شد. او دورهای از زندگی مداح و درباری بود و دورهای برای آزادی وطن سرود.ولادتش در آبان 1252 شمسی و مرگ او در 22 اسفند 1304 اتفاق افتاد. وی در پارسی و تازی و زبان فرانسوی مهارت داشت و روسی و ترکی نیز میدانست و خط را خوب مینوشت. تحصیلاتش در مدرسه دارالفنون تبریز صورت گرفت و در نوزده سالگی هنگام ولیعهدی مظفرالدین شاه، لقب صدر الشعرا یافت لیکن خیلی زود از شاعری در دربار کناره گرفت و به خدمات دولتی مختلفی پرداخت. که از میان آنها خدمت در وزارت معارف (فرهنگ) از همه پر ارزشتر بودابلیس شبی رفت به بالین جوانیآراسته با شکل مهیبی سَر و بَر راگفتا که منم مرگ و اگر خواهی زنهارباید بگزینی تو یکی زین سه خطر رایا آن پدر پیر خودت را بکشی زاریا بشکنی از خواهر خود سینه و سر رایا خود ز می ناب کشی یک دو سه ساغرتا آنکه بپوشم ز هلاک تو نظر رالرزید از این بیم جوان بر خود و جا داشتکز مرگ فتد لرزه به تن ضَیَغمِ نَر راگفتا پدر و خواهر من هر دو عزیزندهرگز نکنم ترک ادب این دو نفر رالیکن چو به می دفع شر از خویش توان کردمِی نوشم و با وی بکنم چاره شر راجامی دو بنوشید و چو شد خیره ز مستیهم خواهر خود را زد و هم کشت پدر راای کاش شود خشک بنِ تاک و خداوندزین مایه شر حفظ کند نوع بشر راملکالشعرا بهار(ملکالشعرا محمدتقی بهار پسر ملکالشعرا محمدکاظم صبوری)میرزا محمدتقی بهار بی تردید بزرگترین گوینده پارسی در چمد
برچسب:
نویسنده: رها رضاپور
رمان نو (به فرانسوی: Le nouveau Roman) یکی از جنبشهای ادبی معاصر غرب است که همگام با تحولات اجتماعی و سیاسی در اواخر دهه ۱۹۵۰ در فرانسه شکل گرفت و همزمان به انتقاد از شیوههای بیان واقعگرایانه و کلاسیک در رمان پرداخت.رمان، یکی از ابزار های ادبی است که از آغاز تا کنون پیوسته در حال تحول بوده است. رمان نوعی روایت از انسان و زندگی است و از آن جا که انسان و شرایط وی همواره در حال تغییر و تحول است، تحول یافتن برای رمان در حکم ضرورت می باشد و عقب ماندن از سیر تحولات می تواند به شکست و حذف آن بیانجامد. رمان نو ، یکی از مراحل تحول و دگردیسی رمان است.صفت نو حاکی از نوع خاصی از رمان است که بر خلاف سنت رایج رمان نویسی شکل گرفته بود.جنبش "رمان نو" به عنوان یکی از جنبشهای ادبی و هنری، در رابطه با تحولات اجتماعی و سیاسی در اواخر دهه پنجاه سده ی بیست میلادی در فرانسه شکل گرفت و نویسندگانی چون آلن رب گرییه، میشل بوتور، کلود سیمون و ناتالی ساروت به انتقاد از شیوههای بیان کلاسیک در رمان ها پرداختند. "رمان نو" كه در میان انگلیسیزبانان بیش تر به ضد رمان شهرت دارد از شیوه های بیان رئالیستی و کلاسیک در رمان انتقاد می کنند و با انتقاد از عناصر سنتی در روایت داستانی مانند شخصیت، حادثه و طرح، بر آن بود که نباید با طرحی از پیش آماده شده چیزی نوشت و با دادن تحول دائمی در ادبیات، باید گونهای نو از روایت داستانی را ابداع و معرفی كرد كه با اوضاع اجتماعی و زندگی جدید و پر تحول انسان ها همخوانی بیشتری داشته باشد. «رمان نو» به آنچه در رمان سنتی معمولاً قهرمان و یا شخصیت (پرسوناژ) و روند منطقی سلسله حوادث داستان اطلاق میشود اعتقادی ندارد. بلکه به روانکاوی جنبههای غیرعادی و نقاط تاریک شخصیت انسان
برچسب:
نویسنده: رها رضاپور
آخرین سفر کشتی خیالیحالا به همه نشان خواهم داد من کی هستم، این را سالها بعد، با صدای کلفت مردانهاش بهخود گفت، سالها پس از آنکه برای اولین بار کشتی اقیانوسپیمای عظیم را دید که بدون نور و بدون سر و صدا، یکشب مانند یکساختمان بزرگ و متروک ازمقابل دهکده عبور کرد و طولش از سرتاسر دهکده بیشتر و قدش از بلندترین برج ناقوس کلیسا بلندتر بود و در ظلمت شب به سفر خود بهسمت شهر مستعمرهای طرف دیگر خلیج ادامه داد، شهری که برای مقابله با دزدان دریایی، مملو از قلعههای جنگی بود، با بندر باستانی سیاهپوستان و فانوس دریایی بزرگی که حلقههای نور هولناکش هر پانزده ثانیه یکبار، دهکده را تبدیل به منظرهای از کوههای ماه، با خانههای نورانی و خیابانهای آتشفشانی میکرد، و گرچه او در آن زمان پسربچهای بیش نبود و صدایش هنوز مردانه نشده بود ولی از مادرش اجازه گرفته بود که شب، تا دیر وقت کنار ساحل بماند و به صدای چنگ نواختنهای شبانة باد گوش کند ولی هنوز بهخاطر میآورد که چگونه وقتی نور فانوس دریایی گشوده میشد، کشتی اقیانوسپیما ناپدید میشد و بار دیگر با کنار رفتن نور ظاهر میشد، بهطوریکه کشتی در مدخل خلیج بهطور مداوم ظاهر میشد و ناپدید میگشت و با تلوتلو خوردن خوابآلود خود سعی داشت کانال خلیج را بیابد، تا اینکه گویی سوزنی در دستگاه جهتیابش شکسته باشد، راه خود را به طرف صخرهها کج کرد، و به صخرهها خورد و هزاران تکه میشد و بی هیچ صدایی غرق شد در حالیکه چنین برخوردی با صخرهها میبایستی تولید انفجاری پر سرو صدا میکرد که خفتهترین اژدهای جنگل ما قبل تاریخی را که پس از آخرین خیابانهای دهکده آغاز میشد و در انتهای دیگر جهان پایان مییافت، از خواب بیدار کند، بهطوریکه خود او نیز تصور
برچسب:
نویسنده: رها رضاپور
یکی داستان است پر آب چشم * دل سنگ از رستم آید به خشماگر تند بادی برآید زگنج * به خاک افگند نارسیده ترنجستمگاره خوانیمش ار دادگر * هنرمند گوییمش ور بی هنراگر مرگ دادست، بی داد چیست * زمرگ همه بانگ و فریاد چیستبدین پرده اندر ترا راه نیست * بدین راز جان تو آگاه نیستهمه تا در آز رفته فراز * به کس در نشد این در آز بازبرفتن اگر بهتر آیدت جای * گر آرام گیری بدیگر سراینخستین بدل مرگ بستایدی * دلیر وجوان خاک نیساودیاگر آتشی گاه افروختن * بسوزد عجب نیست از سوختنبسوزد چو در سوزش آید درست * چو شاخ نو از بیخ کهنه برستدم مرگ چون آتش هولناک * ندارد ز برنا و فرتوت باکجوان را چه باید به گیتی طَرب * که نی مرگرا هست پیری سببدرین جای رفتن بجای درنگ * بر اسپ قضا گر کشد مرگ تنگچنان دان که دادست بیداد نیست * چو داد آمدست جای فریاد نیستجوانی و پیری به نرد اجل * یکی دان چو دین را نخواهی خللدل از گنج ایمان گر آگنده * ترا خامشی به که تو بندهپرستش همان پیشه کن با نیاز * همان کار روز پسین را بسازبرین کار یزدان ترا کار نیست * اگر دیو با جانب انبار نیستبگیتی درین کوش چون بگذری * که انجام اسلام با خود بریکنون رزم سهراب گویم درست * از آن کین کو با پدر چون بجستصوت خوانش
برچسب:
نویسنده: رها رضاپور
ادعای مرد فاسق!مسافري در شهر بلخ جماعتي را ديد كه مردي زنده را در تابوت انداخته و به سوي گورستان ميبرند و آن بيچاره مرتب داد و فرياد ميزند و خدا و پيغمبر را به شهادت ميگيرد كه والله، بالله من زندهام! چطور ميخواهيد مرا به خاك بسپاريد؟ اما چند ملا كه پشت سر تابوت هستند، بي توجه به حال و احوال او رو به مردم كرده وميگويند: پدرسوخته ي ملعون دروغ ميگويد. مُرده.مسافر حيرت زده حكايت را پرسيد. گفتند: اين مرد فاسق و تاجري ثروتمند و بدون وارث است. چند مدت پيش كه به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضي بلخ شهادت دادند كه ُمرده و قاضي نيز به مرگ او گواهي داد. پس يكي از مقدسين شهر زنش را گرفت و يكي ديگر اموالش را تصاحب كرد. حالا بعد از مرگ برگشته و ادعاي حيات مي كند. حال آنكه ادعاي مردي فاسق در برابر گواهي چهار عادل خداشناس مسموع و مقبول نميافتد. اين است كه به حكم قاضي به قبرستانش ميبريم، زيرا كه دفن ميّت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعا جايز نيست.از كتاب: كوچهچه کشکی، چه پشمیچوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید. از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی در گرفت، خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را که چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد. دید نزدیک است که بیفتد و دست و پایش بشکند.در حال مستاصل شد....از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت: ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم.قدری باد ساکت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا کرده و خود را محکم گرفت. گفت: ای امام زاده خدا راضی نمی شود که زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی... نصف گله را به تو می دهم و نصفی هم برای خود
برچسب:
نویسنده: رها رضاپور
برچسب:
نویسنده: رها رضاپور
زال از کنیزی، صاحب پسری شد که همه پیشگو ها بر آن شدند که باعث نابودی خاندان زال خواهد شد. زال نیز برای اینکه پلیدی و نحسی را دور سازد نام فرزندش را شَغاد نهاد. "به جز کام و آرام و خوبی مباد - ورا نام کردش سپهبد شغاد" زال برای امان یافتن از اتفاقات بد، پسر را به کابل فرستاد. شغاد نیز بزرگ شد و با دختر شاه کابل ازدواج کرد. رستم پهلوان اسطوره ای ایران زمین که برادر ناتنی شغاد بود، هر ساله از همه مناطق مالیاتی را برای کشور جمع می کرد. شغاد انتظار داشت که علت آنکه داماد شاه کابل است، دیگر حال رستم از او مالیاتی دریافت نکند، اما رستم مانند هر ساله این کار را تکرار کرد و این علتی شد برای افزایش حسادت شغاد به او. شغاد تصمیم گرفت با همدستی شاه کابل، رستم را نابود سازد بنابراین آن دو با مکر و هزاران حلیه در نهایت توانستند رستم را به مهمانی ای دعوت کنند. آن دو رستم را به قصد تفریح و شکار به دشتی بردند و با نهایت پستی و بی شرمی او را در چاهی ژرف و فراوان از نیزه های زهر آلود انداختند و به قتل رساندند.در این شعر، مهدی اخوان ثالث (ماث) به این داستان قدیمی، رنگ و بوی اجتماعی و امروزی داده است و ظلم و ستم زمانه، مرگ مظلومانه جوان مردان و فریبکاری نامردان را مطرح می کند. رستم هفت خان(= خوان) را پیروزمندانه پشت سر نهاد ولی در نهایت در خوان هشتم شکست می خورد. چرا که این مرحله، مبارزه با تزویر و دو رویی و حیله است. شاعر از بیان این شعر این قصد را دارد که بگوید حتی رستم نیز در برابر این همه دورویی و فریب، شکست می خورد و از پا درمیاید.یادم آمد هان!داشتم میگفتم: آن شب نیزسورت سرمای دی بیدادها میکردو چه سرمایی، چه سرماییباد برف و سوز وحشتناکلیک خوشبختانه آخر سرپناهی یافتم جاییگرچه بیرون تیره بود و
برچسب:
نویسنده: رها رضاپور
مجمعی کردند مرغان جهان آنچه بودند آشکارا و نهانجمله گفتند این زمان در روزگارنیست خالی هیچ شهر از شهریارچون بُوَد کاقلیم ما را شاه نیست؟بیش ازین بیشاه بودن راه نیستهدهد که پرندهٔ دانایی بود و افسری بر سر داشت، گفت: «ای یاران، من بیشتر از همهٔ شما جهان را گشتهام و از اطراف و اکناف گیتی آگاهم. ما پرندگان را نیز پیشوا و شهریاری است. من او را میشناسم. نامش سیمرغ است و در پس کوه قاف، بلندترین کوه روی زمین، بر درختی بلند آشیان دارد. در خرد و بینش او را همتایی نیست؛ از هر چه گمان توان کرد، زیباتر است. با خردمندی و زیبایی، شکوه و جلالی بیمانند دارد و با خرد و دانش خود آنچه خواهد، تواند. سنجش نیروی او در توان ما نیست. چه کسی تواند ذرّهای از خرد و شکوه و زیبایی او را دریابد؟ سالها پیش نیمشبی از کشور چین گذشت و پری از پرهایش بر آن سرزمین افتاد. آن پر چنان زیبا بود که هرکه آن را دید، نقشی از آن به خاطر سپرد. این همه نقش و نگار که در جهان هست، هر یک پرتوی از آن پر است! شما که خواستار شهریاری هستید، باید او را بجویید و به درگاه او راه یابید و بدو مهرورزی کنید. لیکن باید بدانید که رفتن بر کوه قاف کار آسانی نیست.»شیرمردی باید این ره را شگرف زان که ره دور است و دریا ژرف ژرفپرندگان چون سخنان هدهد را شنیدند، جملگی مشتاق دیدار سیمرغ شدند و همه فریاد برآوردند که ما آمادهایم؛ ما از خطرات راه نمیهراسیم؛ ما خواستار سیمرغیم! هدهد گفت: «آری آن که او را شناسد، دوری او را تحمّل نتوان کرد و آن که بدو رو آرد، بدو نتواند رسید.» امّا چون از خطرات راه اندکی بیشتر سخن به میان آورد، برخی از مرغان از همراهی باز ایستادند و زبان به پوزش گشودند. بلبل گفت: «من گرفتار عشق گلم. با این عشق، جگونه میتوانم در
برچسب:
نویسنده: رها رضاپور