داستان و مطلب های متفاوت

متن مرتبط با «بهار» در سایت داستان و مطلب های متفاوت نوشته شده است

ایرج میرزا (ابلیس و جوان) و ملک‌الشعرا بهار (جُغد جنگ)

  • نیلوبلاگ

    داستان و مطلب های متفاوت داستان و مطلب   آخرين مطالب مرز باریک میان یک "قهرمان" و "قاتل زنجیره‌ای" در کوچه سار شب، هوشنگ ابتهاج خروس زری پیرهن پری - احمد شاملو سال نو مبارک پاره‌ای از کتاب نیایش اثر علی شریعتی مجسمه‌سازی در رنسانس نخستین مهارت هنرمندان در عصر رنسانس ایرج میرزا (ابلیس و جوان) و ملک‌الشعرا بهار (جُغد جنگ) رمان نو "Le nouveau roman" جنبش ادبی معاصر سال نو مبارک لینک دوستان قالب وبلاگ بی خبر الفاظِ مثنوی ختای‌نامه من ...

    ادامه مطلب
  • ایرج میرزا (ابلیس و جوان) و ملکالشعرا بهار (جُغد جنگ)

  • نیلوبلاگ

    ایرج میرزاایرج میرزا یا ملقب به فخرالشعرا که گاهی او را جلالالممالک نیز مینامیدند شاعر نامدار معاصر ایرانی بود که در عصر مشروطیت (اواخر دوره قاجار و اوایل دوره پهلوی) زندگی میکرد و از پیشگامان تجدد در ادبیات فارسی بود. ایرج میرزا از نوادگان فتحعلیشاه قاجار بود و شاعری اشرافزاده بود که مشروطهخواه شد. او دورهای از زندگی مداح و درباری بود و دورهای برای آزادی وطن سرود.ولادتش در آبان 1252 شمسی و مرگ او در 22 اسفند 1304 اتفاق افتاد. وی در پارسی و تازی و زبان فرانسوی مهارت داشت و روسی و ترکی نیز میدانست و خط را خوب مینوشت. تحصیلاتش در مدرسه دارالفنون تبریز صورت گرفت و در نوزده سالگی هنگام ولیعهدی مظفرالدین شاه، لقب صدر الشعرا یافت لیکن خیلی زود از شاعری در دربار کناره گرفت و به خدمات دولتی مختلفی پ...

    ادامه مطلب
  • دماوندیه، محمّدتقی بهار

  • نیلوبلاگ

    ای دیوِ سپید پای در بندای گنبد گیتی ای دماونداز سیم به سر یکی کُلَه خُودز آهن به میان یکی کمربندتا چشم بشر نبیندت رویبنهفته به ابر، چهرِ دلبندتا وارهی از دَم ستورانوین مردم نحسِ دیو مانند،با شیر سپهر بسته پیمانبا اختر سعد کرده پیوندچون گشت زمین ز جور گردونسرد و سیه و خموش و آوند،بنواخت ز خشم بر فلک مشتآن مشت تویی تو ای دماوندتو مشتِ درشتِ روزگاریاز گردشِ قرنها پس افکندای مشتِ زمین بر آسمان شوبر وی بنواز ضربتی چندنی نی تو نه مشتِ روزگاریای کوه نی اَم ز گفته خرسندتو قلبِ فسردهٔ زمینیاز درد، ورم نموده یک چندتا درد و ورم فرو نشیندکافور بر آن ضماد کردندشو منفجر ای دل زمانهوان آتش خود نهفته مپسندخامش منشین، سخن همی گویافسرده مباش، خوش همی خندپنهان مکن آتش درون رازین سوخته جان، شنو یکی پندگر آتش دل...

    ادامه مطلب